دا ستان های باد بادک از محمد علوی (0مر عشی)از گلار آ باد تنکا بن
من هروقت یاد خاطرات دوران نوجوانی می افتمبی اختیار یاد باد بادک می افتم چون در اون دوران های زیبا وقشسنگ زندگی مخصو صا تا بستون ها اون شب های گرم و دم کرده تهرونمبیرفتم پشت بوم خونمون و رختخوابم و پهن میکردم طا اقباز میخوا بیدمآ سمو ن خدارو نیگاه میکردم که اکثر شب ها یهو چند تا باد بلادک رو میدیدم که بچه های محله طوری درست میکردند که یه شمع کوچک هم توش میسوخت بهش میگفتند فا نوس دسته جمعی بچه ها چند تاشو هوا میبکردند ازدور سوسو میزدویکی یکی خاموش میشدو تو تاریکی گم میشدند من هروقت این باد بادکارو میدیدم میرفتم تو فکر و خیال های دورو نزدیک اینقدر فکر میکردم تا خوابم میبرد
یه شب یاد یه داستون افتادم که نبشته شده بود ما جرای زندگی که یه پسر که پدرش رو حانی بود خاطراتشو از کار های پدرش گرفته تاجن گیری یهودی محله و قاپ بازی های لا ت ها و ماما جیم جیم فروش ها گرفته تا عاشق شدنش به دختر همسایه وماجراها وگریه های شبونه اش تا مبتلی شدن به سر طان خون که شبی که جونمرگ شد نبشته بودزا ن پیش که بر گور من ای ماه بتابی بر بستر آ شفته ام آهسته فرو تاب ودیگه هیچ؟؟؟
که از روی کنج کاوی یه روز رفتم ابن باوه وی از متصدی گورستون اونقدر پرسیدم که یه قبرو نشونم داد که یه عاشقو توش دفن کرده بودند وهر شسب جمعه یه دختر سیاه پوش کنارش نشسته گریه میکرد ویکی دوتاگل و پر پر میکرد میریخت روی قبر ومیرفت اونقدر دلم میگرفت که بقدر یه تیکه ابر کوچک گریه میکردم و نمیدونستم چرا گریه میکنم
توی این ماجرامات شده بودم که با کیش فریدون تولتی مواجه شدمدر نیمه شامگاهان آن زمان که ماه زرد و شکفته بدر مد از طرف خا وراناستاده در سیاهی شب مریم سپید آرام وسر گرانمهتاب کم کمک از پس شاخه های بید* دزدانه میکشد سرو می افکند نگاهخوب سالها گذشته بعضی هاش یادم رفته مثل اینکه طرف در اون دل شب آ وا ئی شنیده بود که فریدون سروده بود آ وای کیست اینکه گرانبارو خسته گام میخواندم بنام و نمی ماند از خروش آ یا کسیست از پس پرده امید یا بانک نیستیست که میخواندم مدام
یکی ازاین شب ها یاد بعد از شهریور 1320 افتادم که چه شبها وروزهای مخاطره انگیز و غم فزا ئی داشتیم؟؟ یاد اون روزا افتادم که توی دبیرستان بدر کوچه نصیر الدوله درس میخوندیم که بازی کر یکی از داستانها ی هزار دستان شدم که توی تلویزیون بعد از انقلاب بعد 35 سال به دروغ پخش شد اونروز من با سایر بچه های دبیرستانها ی تهرون جلوی مجلس شعار میدادیم نون و پنیر و پونه قوام گشنمونه
یاد شعبون پهلو ن افتادم که آقای کشاورز هنر مند به دروغ جای اورو بعنوان شسعبون خر خورگرفته بود وسر مبیرید در حالیکه این پهلون یه چوب قپون رو دوشش گذارده بود به مردمیکه مغازه های محتکرین رو مشکافتند موجودی هاشو میبردند توی مسجد سپهسالار که خیرین بین گرسنگان قحطی مصنوعی متفقین تقسم کنند این پهلون داد میزد مردم بولای علی اگه یه دونه آلو تو دهنتو ن بزارین شکایت تون ر ونزد حسیین شهید میبرم ودادخواهی میکنم یالا بجنبین جوو ن مردا.. نزارین ملت قهرمان ایران گرسنه بمونند و آذوقه اونا رو به روس هائی بدند که توی تبریز افرادی چون ثقت الاسلام رو دارزدند یا اون لیا خوف نامرد که جوونای مارو جلوی دهنه توپ گذارد
یاد اون بیشرفی های انگلیس ها می افتادم که بعد از اشغال ایران روزنامه ئی درست کرده بودند بنام نو نها لان وبه بچه های ایران دروغ یاد میدادند که هرکه دروغ بتو نه بزرگی بنویسه یه سال مجله نونها لان مجانی وچند تا بلیط سینما اخبار وساندویچ جایزه میگیره
که یکی نبشته بود با بام یه خروس خرید که پشتش زخم شده بود یک مشت خاک باغچه روریختیم روز خما ش که خوب بشه اتفا قا یه دونه تخم هند و نه توش بود و سبز کردو هندونه داد هندونهه اونقذه بزرگ بود که وقتی خواستم ببرمش باچاقو اافتادم توش و از حال رفتم وقتی بهوش اومدم دیدم یه ساربون توش داره راه میره گفتم با با جون چاقوی منو ند یدی گفت جوون چهل قطار شتر م رو توی این هندونه گم کرده ام یه هفته است عقبش مگردم پیداش نمیکنم حا لا تو عقب چاقوت میگردی
این نویسنده رو جایزه اش را بهش ندا دند بلکه اورو استاد لژ فرا ما سیون ایرون کردند از اون روز تا حالا بین خیلی ها مد شده که هرچه بتو نند دروغ های شاخ دار بگند و خلایق هم با ور کنند ما شساالله ازاون روز تا حا لا من دروغ میگم تو دروغ میگی او دروغ میگه ما دروغ میگیم آنها دروغ میگن عجیبه ها هر چه دروغ گنده تر بگیم کاه و ینجه مون همگنده تر میشهدر عوض اونها که دروغ رو اخ مید و نند کاه و ینجه که چه عرض کنم ذقومرو هم باید به قیمت چند صد دلار بخرند نه چند ریال یا چند پول سیاهاین هم از اون رو زا با قی مونده خواهی نشوی رسوا هم رنگ جما عت شو
لطفا از کلیک کردن مطالب کتاب یباد تون نره

.jpg

